اینها تکه جمله هایی از داستان جدید پویا نعمت اللهی است که دوست داشتم. لینک وبلاگش سمت چپ هست و داستان کاملش در وبلاگ:
- دوستی، همیشه با سوءتفاهم همراه بوده؛ چه برسد به عشق.
- فراموشی نعمت بزرگییه. اما نمیتونی مدام مثل خرچنگ روی حافظهت بیفتی و چنگکهات رو توی شکم خاطرههات فرو کنی و مثل احمقها فکر کنی که میتونی حذفشون کنی. اسمش رو هم بذاری فراموشی خودخواسته.
- من میگم موضوع اصلی، بحث موندگاری همیشگی روابط نیست. البته اگه باشه که خیلی خوبه. اما اینکه یک رابطه رو چهطوری شروع کنیم و چهطوری پیش ببریم و چقدر صداقت داشته باشیم و آخرش هم چهطوری تمومش کنیم، بهنظرم خیلی مهمتره.
- بعضی سؤالها را تا پاک نکنی به جواب نمیرسی
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می ساخت
ولی به فکر پریدن بود
پی نوشت: امروز دوباره یاد این شعر منزوی افتاده ام
شما اگر بسیار دلتان برای یک دوست تنگ باشد اما آن دوست حسابی که چه عرض کنم کلا شما را دلیت کرده باشد چه می کنید:
١) بی خیال می شوید و می روید به کوچه علی چپ؟
٢)بی خیال نمی شوید اما در همان کوچه علی چپ فقط راهتان می دهند پس می روید به همان کوچه ؟
٣)نه بی خیال می شوید نه کوچه علی چپ می روید اما چون راه دیگری ندارید سر راه می ایستید بلکه فرجی شود؟
۴)روی معجزه های کوچک حساب باز می کنید و در حالیکه می روید به کوچه علی چپ منتظرید او را در همان کوچه ببینید؟
۵) بابا دلیت شدی رفته حالا تو هی گزینه بزار ... منم همینو بهش می گم هی... گوش نمی ده که...
پی نوشت:زندگی دفتری از خاطره هاست .... خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد ... من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد(تلفیق دو شعر فروغ)
١) پنجشنبه را رفتم میان برف.تا مغز استخوانم یخ زد. اما من به دنیا آمده بودم آن روز و باید خودم را می کشاندم از سرما بیرون. در حالیکه لذت از انتخابی که کرده بودم را هم باید می بردم. پس تا آخرین ساعت اسکی کردم و لرزیدم. الان خوشحالم که صبح آن روز را نخوابیدم. هرچند هنوز هم یاد آن سرما در من بیدار است. یاد تمام آن دقایقی که رفتم و لرزیدم و سخت میان مه ، کوه را بالا و پایین کردم...
٢) چند وقت پیش فیلمی دیدم درباره زنی که شوهرش به او خیانت می کند و او که نزدیک ۴٠ سال دارد و تا به حال جز خانه داری کاری نکرده و در شهر بزرگی هم زندگی نمی کند، دست ٢ فرزند کوچکش را می گیرد و می آید شهر و با هر زحمتی است کاری در خور پیدا می کند، پیشرفت می کند، بچه هایش را بزرگ می کند، اعتماد به نفسش را پیدا می کند، عشق را دوباره می یابد و...
همان روز پنجشنبه زنی را در تله کابین دیدم که حدود ٣٢ سال داشت. ١٧ سالگی ازدواج کرده بود و با دختر دوازده ساله اش آمده بود اسکی. می گفت شوهرش دو سالیست با زن دیگری دوست است و او پس از کلی مقاومت بالاخره خانه را ترک کرده و رفته خانه پدرش و بعد از مدتی هم بچه ها را فرستاده پیش شوهرش که خیلی هم به او خوش نگذرد. گفتم هنوز جوانید و می توانید همه چیز را از اول شروع کنید. چون ظاهرا همسرش تمایلی به ادامه زندگی نداشت. اما می دانید چه گفت؟ گفت نه بالاخره بر می گردم. طلاق بگیرم چه کار.همه دوستانم ازدواج کرده اند. حوصله ندارم چیزی را آغاز کنم. اینها را در حالی می گفت که همسرش او را نمی خواست و او به شدت احساس خیانت می کرد و در عین حال بسیار زیبا و جذاب بود...
پی نوشت: در دلم چیزی هست...مثل یک بیشه نور...مثل خواب دم صبح...و چنان بی تابم...که دلم می خواهد...بدوم تا ته دشت... بروم تا سر کوه...(سهراب)
فردا قرار است دوباره زاده شوم و این سی و دومین سالی می شود که برای من حرف از زایش است. هر چند تنها همان یک بار نخست حقیقی بود و باقی شد یادآوری تقدیری که سی و دو سال پیش رقم خورد... من همیشه تولد را دوست داشتم. لااقل تا سال پیش برایم شوری داشت. امسال اما حکایت من و دهم دی ماه فرق می کند. نه می خواهم از کسی تبریکی بشنوم و نه هدیه ای بگیرم و نه کیکی داشته باشم و شمعی فوت کنم. حسی به این روز ندارم چراکه سرشارم از دردی که حتی نک انگشت پای چپم هم آن را احساس می کند. دردی ، افسوسی، رنجی، غمی، ... نمی دانم اسمش چیست. اما این روزها حتی میان تک خنده های به قول اطرافیان اعصاب خورد کنم هم حسش می کنم. می خواهم بخزم به کنجی و انبوه کارها تنهاست که نمی گذارد و این انبوه کارهاست که این روزها تنها ادامه تقدیرم است انگاری. می دانم همه اینها غر غرهایی است که اصلا مناسب این روزم نیست اما آدمی به هر کس دروغ می گوید، بهتر است به خودش کمتر دروغ بگوید. فردا تنها می خواهم باشم با خودم. جایی میان بیکرانه ای سفید. خدا کند هوا سر سازگاری داشته باشد با من و روز تولدم...
پی نوشت: هرگز خود را نخواهم بخشید...که میان هزار دلیل رفتن... به یک دلیل ماندم...و تو را .... که میان هزار دلیل ماندن.... به یک دلیل رفتی....
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید...
این شعر سهراب را دوست دارم در این لحظه ها...
پی نوشت: گاه جبران آنچه نباید به زبان بیاید و می آید بسیار سخت تر از آنچیزی است که در جایی که باید گفته شود گفته نمی شود. چرا عصبانیت را گاه با جمله های خشماگین و ناخوشایندی نثار هم می کنیم و ردی از تباهی بر جای می گذاریم؟ دوستی کامنتی برایم گذاشته بود که دوستش نداشتم و چرا باید او نداند که من می دانم او کیست؟راستی که این پی نوشت و آن شعر چه ربطی داشتند؟!
جهان پیر است و بی بنیاد
از این فرهاد کش فریاد
که کرد نیرنگ و افسونش
ملول از جان شیرینم
پی نوشت: خاطرم پاییزیست که به زمستان نمی نشیند تا بهار را ببیند
از صمیم قلب متاسفم از کل بشریت که آدم بهتری نیستم. من متاسفم و جز تاسف کلمه ای ندارم.از اینکه زنم و رنج را پایانی نیست برای این نیمه گمشده در هستی . گمشده در خودش.و کاش می دانستم مرگ پایان رنج است یا نه؟
این جملات را روی کاغذ می نویسم. می سپارم به دریای خیالم تا روزی کسی در دریای خیالش آن را بیابد و بداند که روزی کسی که در این دریای خیالات غرق شد زنی بود که از صمیم قلب متاسف بود از آنچیزی که بود. از آنچیزی که آخر او را در در دریای خیال غرق کرد.
و کاش نمی دانستم آنکه این شیشه با پیغام را دریافت می کند خود زنی است در آستانه غرق شدن.

