azadehsohrabi

 

مرا ببین...چشمانم را بسته ام...با زبانم صوت می زنم که هم جلوی خودش را بگیرد و هم فکرم را...دو دستم را بسته ام به صندلی...از پاهایم هم که کاری بر نمی آید...با این همه این سطرها نوشته می شوند...سطرهایی که نام "تو" را بگوید

+   آزاده سهرابی ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

از ١٠ دی امسال تا امروز نرفته بودم اسکی.تو نوع خودش رکوردی بود. اما امروز فارغ از این که بالاخره طلسم رو شکستم یه اتفاق عجیب افتاد که طبق معمول رفته رو مخم. داشتم همین طور می اومدم پایین و موسیقی هم گوش می دادم. یک دفعه با همون سرعتی که داشتم واستادم وسط پیست و پشت سرمو نگاه کردم. ناخواداگاه کاملا.یعنی هیچ آدم عاقلی این کارو نمی کنه.اتفاقا پشت سرمم یه اسنوبردی بود که اگه شانس نمی آوردم و ماهر نبود احتمالا دست و پای یکی می شکست. اصلا نفهمیدم.انگار یه بار همین جا من واستاده باشم و پشت سرمو نگاه کرده باشم. یک جور همزمانی رویدادها. اصلا تا چند دقیقه حالم خوب نبود. فکر می کردم من و آوردن گذاشتن تو یه زمان دیگه.

وای بزارید یه جور دیگه بگم.واسه خودم. مثلا من می رم میوه فروشی گوجه سبز بخرم. یه خانم جلوی منه که داره پول می ده برای سبزی که خریده. حالا یه روز دیگه من می رم گوجه سبز بخرم. دیدین آدم بعضی وقتها یه صحنه هایی اتفاق می افته که فکر می کنه قبلا اتفاق افتاده؟خب اگه یه خانمی جلوم باشه شبیه اون خانوم و بخواد حساب سبزیشو بکنه شاید این حس بهم دست بده یا شایدم بدون اینکه قبلا چنین صحنه ای رو دیده باشم یا یادم بیاد این حس آشنا بهم دست بده. اما حالا فرض کنید من رفتم گوجه سبز بخرم و تو یه لحظه خلا یه چیزیو حس می کنم. خانمی که باید جلوم باشه و پول سبزیشو بده. و اون نیست.

دیگه نمی دونم چطوری بگم. انگار آشناست اما یه دفعه یه چیزیش کمه. اینا بازیای ذهنه؟نمی دونم.فقط می دونم خیلی کنجکاو شدم درباره همزمانی زمانها بیشتر بدونم.تداخل های ذهنی...اصلا دنبال نتیجه نگردید...فقط یه حس عجیب بود.

پی نوشت:اینم یه شعر که به فضای برف بالای کوه بیاد: رد پای روی برف

می‌ گه تو رفتی...گرمی شومینه اما یادشه تو اومدی...

 

+   آزاده سهرابی ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

به جهنم که هوا ابری نیست

تو کلاهت باران می خواهد

او به چترش دل بسته

"من دلم بارانی است"

به جهنم

به جهنم

به جهنم

مادرم می گوید

حرف بد را باید خورد

قورت داد

ناخوشی خواهد داشت

به جهنم مادرم راست و دروغ می بافد

تا من از قهر خودم دست بکشم

"من دلم بارانی است"

آیینه در من و من ...

تف به این هرزه گی آیینه ها

که تو را با تو به یک هرزه گی ساده قناعت دادند

صبح صورت را باید شست

شب مسواک باید زد

همه حرف جهان در همین فاصله است

تف به این من که در این آینده دنبال خوشایند تو می گردم

گمن دلم بارانی است"

می دانم

که هوا ابری نیست

به جهنم

به جهنم

به جهنم

پدرم را کاری

به دل وباران و حرف های بدم نیست که نیست

به جهنم

تف به آن لحظه که من را بارید

مادرم چتر نداشت

سالها طول کشید

من خیالم سر رفت

لب این آینه تخت مدام

بر خودم باریدم

به جهنم که هوا ابری نیست

"من دلم بارانی است"

 

 

 

+   آزاده سهرابی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

اینها تکه جمله هایی از داستان جدید پویا نعمت اللهی است که دوست داشتم. لینک وبلاگش سمت چپ هست و داستان کاملش در وبلاگ:

       -   دوستی، همیشه با سو‌ء‌تفاهم همراه بوده؛ چه برسد به عشق.

  -      فراموشی نعمت بزرگی‌یه. اما نمی‌تونی مدام مثل خرچنگ روی حافظه‌ت بیفتی و چنگک‌هات رو توی شکم خاطره‌هات فرو کنی و مثل احمق‌ها فکر کنی که می‌تونی حذف‌شون کنی. اسمش رو هم بذاری فراموشی خود‌خواسته.

-          من می‌گم موضوع اصلی، بحث موندگاری همیشگی روابط نیست. البته اگه باشه که خیلی خوبه. اما این‌که یک رابطه رو چه‌طوری شروع کنیم و چه‌طوری پیش ببریم و چقدر صداقت داشته باشیم و آخرش هم چه‌طوری تموم‌ش کنیم، به‌نظرم خیلی مهم‌تره.

-     بعضی سؤال‌ها را تا پاک نکنی به جواب نمی‌رسی

+   آزاده سهرابی ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می ساخت

ولی به فکر پریدن بود

پی نوشت: امروز دوباره یاد این شعر منزوی افتاده ام

+   آزاده سهرابی ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

شما اگر بسیار دلتان برای یک دوست تنگ باشد اما آن دوست حسابی که چه عرض کنم کلا شما را دلیت کرده باشد چه می کنید:

١) بی خیال می شوید و می روید به کوچه علی چپ؟

٢)بی خیال نمی شوید اما در همان کوچه علی چپ فقط راهتان می دهند پس می روید به همان کوچه ؟

٣)نه بی خیال می شوید نه کوچه علی چپ می روید اما چون راه دیگری ندارید سر راه می ایستید بلکه فرجی شود؟

۴)روی معجزه های کوچک حساب باز می کنید و در حالیکه می روید به کوچه علی چپ منتظرید او را در همان کوچه ببینید؟

۵) بابا دلیت شدی رفته حالا تو هی گزینه بزار ... منم همینو بهش می گم هی... گوش نمی ده که...

پی نوشت:زندگی دفتری از خاطره هاست .... خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد ... من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد(تلفیق دو شعر فروغ)

+   آزاده سهرابی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

١) پنجشنبه را رفتم میان برف.تا مغز استخوانم یخ زد. اما من به دنیا آمده بودم آن روز و باید خودم را می کشاندم از سرما بیرون. در حالیکه لذت از انتخابی که کرده بودم را هم باید می بردم. پس تا آخرین ساعت اسکی کردم و لرزیدم. الان خوشحالم که صبح آن روز را نخوابیدم. هرچند هنوز هم یاد آن سرما در من بیدار است. یاد تمام آن دقایقی که  رفتم و لرزیدم و سخت میان مه ، کوه را بالا و پایین کردم...

٢) چند وقت پیش فیلمی دیدم درباره زنی که شوهرش به او خیانت می کند و او که نزدیک ۴٠ سال دارد و تا به حال جز خانه داری کاری نکرده و در شهر بزرگی هم زندگی نمی کند، دست ٢ فرزند کوچکش را می گیرد و می آید شهر و با هر زحمتی است کاری در خور پیدا می کند، پیشرفت می کند، بچه هایش را بزرگ می کند، اعتماد به نفسش را پیدا می کند، عشق را دوباره می یابد و...

همان روز پنجشنبه زنی را در تله کابین دیدم که حدود ٣٢ سال داشت. ١٧ سالگی ازدواج کرده بود و با دختر دوازده ساله اش آمده بود اسکی. می گفت شوهرش دو سالیست با زن دیگری دوست است و او پس از کلی مقاومت بالاخره خانه را ترک کرده و رفته خانه پدرش و بعد از مدتی هم بچه ها را فرستاده پیش شوهرش که خیلی هم به او خوش نگذرد. گفتم هنوز جوانید و می توانید همه چیز را از اول شروع کنید. چون ظاهرا همسرش تمایلی به ادامه زندگی نداشت. اما می دانید چه گفت؟ گفت نه بالاخره بر می گردم. طلاق بگیرم چه کار.همه دوستانم ازدواج کرده اند. حوصله ندارم چیزی را آغاز کنم. اینها را در حالی می گفت که همسرش او را نمی خواست و او به شدت احساس خیانت می کرد و در عین حال بسیار زیبا و جذاب بود...

پی نوشت: در دلم چیزی هست...مثل یک بیشه نور...مثل خواب دم صبح...و چنان بی تابم...که دلم می خواهد...بدوم تا ته دشت... بروم تا سر کوه...(سهراب)

+   آزاده سهرابی ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

فردا قرار است دوباره زاده شوم و این سی و دومین سالی می شود که برای من حرف از زایش است. هر چند تنها همان یک بار نخست حقیقی بود و باقی شد یادآوری تقدیری که سی و دو سال پیش رقم خورد... من همیشه تولد را دوست داشتم. لااقل تا سال پیش برایم شوری داشت. امسال اما حکایت من و دهم دی ماه فرق می کند. نه می خواهم از کسی تبریکی بشنوم و نه هدیه ای بگیرم و نه کیکی داشته باشم و شمعی فوت کنم. حسی به این روز ندارم چراکه سرشارم از دردی که حتی نک انگشت پای چپم هم آن را احساس می کند. دردی ، افسوسی، رنجی، غمی، ... نمی دانم اسمش چیست. اما این روزها حتی میان تک خنده های به قول اطرافیان اعصاب خورد کنم هم حسش می کنم. می خواهم بخزم به کنجی و انبوه کارها تنهاست که نمی گذارد و این انبوه کارهاست که این روزها تنها ادامه تقدیرم است انگاری. می دانم همه اینها غر غرهایی است که اصلا مناسب این روزم نیست اما آدمی به هر کس دروغ می گوید، بهتر است به خودش کمتر دروغ بگوید. فردا تنها می خواهم باشم با خودم. جایی میان بیکرانه ای سفید. خدا کند هوا سر سازگاری داشته باشد با من و روز تولدم...

پی نوشت: هرگز خود را نخواهم بخشید...که میان هزار دلیل رفتن... به یک دلیل ماندم...و تو را .... که میان هزار دلیل ماندن.... به یک دلیل رفتی....

+   آزاده سهرابی ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir