azadehsohrabi

 

من طول می کشم از این ابعاد خسته

تا پنجره با پرنده آشتی کند ، مگر

بیاستم

چند عکس بگیرم

از در به خیابان کش می آیم

برای کمی هوای تازه!

پایم کشیده می شود به فرودگاه هایی که پروازهایش

هیچ مقصدی را نمی شناسند

-نرفته سقوط می کنند-

"چرا تو یادت می رود برای پیشوازم گل بیاوری؟"

کج می شوم

 از مناره بالا رفته ام

تا دوردست همه راه ها به دریا ختم می شود

قایقران ها پاروها را رها کرده اند،

ماهی ها خوشحالند.

غرق حواس موج ها

فراموشی می گیرم تمام دنیا را

با نام هایی که سوار کفش های زنانه در سرم

می روند

می آیند...

خورشید بالای سرم هوا را سیاه می کند...

"تو نامی نداری

فراموشت کنم"

جایی، کسی ،چیزی، در سرم فرو می کند

که فرو نمی رود

عمیق تر از تمام میخ ها

در من عمیق رفته اید

لطفا از این کفش ها پیاده شوید!

باید بازگردید

راه را نشانتان می دهم

تا برسید به در

به پنجره

به هوا احتیاج دارید

از عرض خاطره هایم عبور کنید لطفا

هیچ چیز این اتاق سرجایش نیست

دارم از این خانه اباب کشی می کنم

همین حالا هم

از درون یک عکس خانوادگی با شما حرف می زنم

اینجا برای شمال رفتن بهانه نمی خواهم

از هر طرف که نگاه کنم

جایی کنار ماسه ها عکسی از خاطره هایم...

صدای گریه هایم را کوتاه می کنم

دارید به در می رسید

"خداحافظ"

من میزبان خوبی نبودم

اما شما چرا برای این مهمانی

لباس مناسب تری نپوشیده بودید!

بهمن ٨٩

+   آزاده سهرابی ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸

 

همیشه چیزهایی هست که سخت می شود گفت. سخت تر می شوند وقت نوشتن. اما تلنبارشان در سینه طاقت فرسا می کند روزها و شب ها را. پیشرها قصه ها با یکی بود و نبود شروع می شد. اما در این روزگار که دیگر نه شاهزاده قصه ای هست و نه سیندرلا و ماه پیشونی و  نه دیو و دلبر و نه حتی رستم و سهراب و چه می دانم هملت یا حتی رمئو و ژولیت ... همه قصه ها قبل از آنکه فکر کنی شروع شده اند و قبل از پرواز هر کلاغی که حالا به خانه می رسد یا نه، تمام شده اند؛ شاید هم هرگز جایی تمام نشوند.حالا حکایت همین حرف هایی است که سخت می شود گفت و نوشت. نه ب بسم الله دارند و نه نقطه پایان.اصلا حتی گاهی معنی نمی دهند چون راوی ندارند، کنش و واکنش ندارند،  فقط موقعیتی را تشریح می کنند: احساس خفگی در یک چهاردیواری، تنهایی میان جماعت، بی حسی از درد زیاد، بی خیالی در پس انتظاری که طولانی شده... بعد می نشینی رو به روی شب منتظر خورشید؛ماه می آید بالا! وسط تابستان دلت هوای برف می کند؛زمستانش هم برف ،کم پیدا شده!کلافه می شوی، توبه می کنی از خودت،هزار بار، توبه می شکنی،هزار بار،حنایت رنگی ندارد، تکیه می دهی به صندلی، نفس عمیق می کشی و می گویی کاش لااقل اهل دود کردن یک سیگار بودی...شاید کلمه ها را دود می کردی!

+   آزاده سهرابی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧

 

در روزهایی که سخت می آید و سخت می گذرد ، من فقط می توان از پس گذراندن خودم از طلوع و غروب بر آیم. مرا از درک دنیای تاریکتان معذور دارید....

+   آزاده سهرابی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱

save as...

این نوشته سال 85 هم خیلی خواندن دوباره اش بهم چسبید:

یک صفحه کی بورد و دنیایی حرف که روزها گذشته و روی هم تلنبار شده و حالا می خواهد یک دفعه و بی مقدمه بریزد بیرون. مثلا بگوید همین است دیگر.همین قدر احمقانه و دوباره به خودش نگاه کند و بگوید:همین است دیگر؟ همین قدر احمقانه؟... نه حتما یک جایی "سوختی "،"هدیه ای"،چه می دانم " ابزاری" گذاشته اند برای ادامه ی بازی. باید علاوه بر جنگیدن و پیش رفتن، حواسم به دور و بر هم باشد.شاید "سوختی "که برای ادامه  راه و بنا به امتیازها برایم پیش بینی شده شکل ساده ای داشته باشد...اما این بازی کم کم دارد شبیه بازی neverhood "می شود. کمی معما گونه و البته سر کاری! آخ!خسته شدم یک راه را صدبار رفتم و برگشتم. گاهی هم یادم می رود saveاش کنم. بگذریم.
یک نفر کنار گوشم حرف بامزه ای می زند. می گوید: به هنگام رویا رویی با مشکلات نمی توانیم از همان سطح تفکری که آن مشکلات را به وجود آورده ایم آنها را حل کنیم. اما کدام مخمصه؟ کدام مشکل؟ اگر به مخمصه باشد که ... بگذریم.
دلم به حال خودم می سوزد اینقدر نق می زنم. می خندم ،نق می زنم. گریه می کنم ،غر می زنم.سرم شلوغ باشد یا خلوت ، وقت یک روز کامل خوابیدن داشته باشم یا نداشته باشم. باهام مخالفت شود یا نه، غر می زنم. گاهی هم فکر می کنم به درد من و خیلی از دوستانی که می شناسم این می خورد که تمام روزبنشینیم و درس های اول  سلفژ را تمرین کنیم. با دست راست یک ریتم بگیریم ،با  دست چپ یک ریتم .چشممان دنبال نت روی صفحه به سرعت حرکت کند  و با یک آوای ثابت نت ها را به اندازه زمانشان ادا کنیم. یعنی به طور کامل فقط تمرکز کنیم و نتوانیم به هیچ چیز فکر کنیم. جنبه فراغت نداریم.سریع یاد این می افتیم که ای وای چقدر از خوشبختی دور افتاده ایم. از خودمان دور افتاده ایم. چون نتوانسته ایم به یک کار و گرفتاری جدید بگوییم "نه" چون دلمان برای همین "نه" نگفتن غنج می رود... بگذریم.
وسط این حرف ها  یک نفر دیگر کنار گوشم می گوید: چرا نمی توانم زندگی های متفاوت را چون لباس به تنم امتحان کنم تا ببینم کدام بیشتر به من می آید؟
و من انگار کنار گوشش می گویم: هیچ آغوشی تو را در بر نمی گیرد. هیچ صدایی نمی گوید"خب بس است.بخواب و فراموش کن" بگذریم.نه؟...
و همان صدا می گوید: می دانی هرچقدر چیزهایی که به دست آورده ای مادی باشد کمتر می توانی حفظشان کنی.می پوسد و از لای انگشانت که محکم گرفته ای می پرد.می گویی به درک اما برایت مهم است.مهم است که تو را در چند کلمه شرح خواهند داد. بگذ...
باز هم انگار منم که می گویم: چرا کوچک که بودیم ما را به سرزمین رویاها بردند؟ رویای قصه های کودکانه؟ تا وقتی بزرگ شدیم پی ببریم آدمهایی هستیم با مسولیتهای احمقانه و کسل کننده؟ دریابیم هرگز نمی توانیم چیز به درد بخوری یاد بگیریم جز گفته های کوتاه و گذرا؟بفهمیم که عشق حقیقت ندارد؟ چون آدمها را تا وقتی می خواهی که نمی توانی به آنها برسی؟ ...(به پرت و پلا گویی افتاده ایم)
من ادامه می دهم.انجیل بود انگار که می گفت"خود را فراموش کن تا بیابی" نمی دانم گفته بود چه چیز را بیابی؟دقیقا چه چیز را؟
می گوید:می خواهم خودم را آنگونه که هستم نشان دهم چون معتقدم که زنده بودنم را تنها در این صورت می توانم توجیه کنم.( این سیلویا پلات هم دیوانه ای بوده برای خودش)
کجا بودیم؟ ...کجا...؟ ای بابا...سیلویا؟

پی نوشت۱: دیروز

با قصه هایش تمام شد

و امروز...

حیف که کسی خوابش نمی آید وگرنه من

تمام قصه های امروز را بلد بودم

پی نوشت ۲:   عشقم به تو ژرف تر از اعمال توست

+   آزاده سهرابی ; ۱۱:۳۵ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۵/٧/٩

+   آزاده سهرابی ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥

 

خاطرات وبلاگی ام را در مهرماه ۵ سال گذشته ورق می زنم از لابلای نوشته هام...

١٣٨٨:

...از همه چیزهای یکطرفه متنفرم

...وقتی اصل چیزی زیر سوال است ما چرا وقت خود را سر فرعیاتش تلف می کنیم؟ما مدام و مدام و مدام این کار را می کنیم و دست بر نمی داریم.

...روی درخت نشسته بود

پرید

شکوهمندانه

چرخی زد و نشست

تا دل برده باشد از کبوتر آن سوتر درخت

کبوتری نبود

جایش

پرهایی میان آسمان و زمین

صدای گلوله تا خانه ما آمد

١٣٨٧:

... دلم برای کودکی که ندارم شور می زند مدام.

١٣٨۶:

...سالیان عمر از رویاهایم پیشی می گیرد . میدانم ...و تو نیز...می دانم...تو فراموش می کنی تا جا نمانی ... من هم فراموش می کنم.مانند همیشه که یاد گرفته ام فراموش کنم... اما می دانی چرا از تو و سالیان عمر عقب می مانم؟ چون تنها گذشته را می توان فراموش کرد و نه آینده را و افسوس که جنس رویا از آینده است ... پس ناگزیرم جاهایی بایستم و به دیوار تکیه بدهم...

١٣٨۵:

....میدونم شما هم گاهی دچارش می شید. اینکه دلتون نخواد احمق فرض بشید.

١٣٨۴:

هیچ

هیچ

هیچ

کاش چیزی بود

دگمه ای حتا

تا برایش کتی می دوختم

به قواره

+   آزاده سهرابی ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥

 

خاکستری ام هنوز

می ریزم از به نیمه رسیده نرسیده سیگاری که هر روز یک جای کافه ای

خیابانی

خانه ای

دود می کنی

غلیظ می شوم

روی بومی که از کنارش رد می شوی

آن گوشه پیراهن چین دار زنی

که پیر شد از بس دل هیچ کس را نبرد

بعد می پیچم گوشه اتاقت

روی قابهای خاک گرفته

روی بوم از هواکشی که ندارد خانه ات

کبوتر روی بوم را دیده ای؟

نشسته ام روی بالهایش

بلکه ببردم از این هوای گرفته خاکستری

به جایی که تو

قول هوای بهتری را

رنگهای بهتری را

داده نداده

پس گرفتی

و من

خاکستری ام هنوز

١٣٨٩

 

+   آزاده سهرابی ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٤

 

انگیزم فقط نوشتنه و شاید هیچ چیز این میانه نه دستگیر من شود نه شما.

گاهی وقتها حسی در زندگی سراغ ادمی را می گیره که نه اسمی داره و نه رسمی.جنسش از نوعی است که من به آن می گویم "آن" .و رسمش بگذارید بگویم به اعتقاد من از جایی که ما اشرافی بهش نداریم. می گن بهش ناخوداگاه یا حتی شاید چیز دیگری باشد که حتی این هم نباشد اسمش. دل می سپاری به آن. گاهی می‌ برتت تا عمق دریا اما مگه نه که می گن ماهی روی آب ماهی مرده است؟

خیلی وقتها آدم سعی می کنه سرنوشتش، رویکردش به زندگی رو تغییر بده. عموما هم در این جهت که کمتر این "آن" و چیزی که رسمش را نمیدونی و خودش را به تو تحمیل می کنه سراغت بیاد. هی تحلیل می کنی....هی تحلیل می کنی...حتی شاید به جوابی برسی...اما اون "آن" بازم میاد سراغت و تو ناتوانی در مقابلش!چرا؟ چون می خوای ماهی مرده نباشی؟ یا لذت زندگی در ندانستن هاست؟ لااقل برای من و عده ای! طغیان ما آیا اساسا برای همین نیست؟ بازگرداندن "آن" به زندگی؟ در یک "آن"عاشق شدن!در یک "آن" ترک کردن!در یک "آن"دلتنگ شدن!در یک "آن" بی خیال شدن!در یک "آن"مومن شدن!در یک "آن" دلشکسته شدن!در یک "آن" اشتباه کردن!در یک "آن" جرات کردن!در یک "آن" دل به دریا زدن!و....

غریبه هایی همیشه در من هست که از هر آشنایی آشناترند.هرچند گاهی بر آنها سخت می گیرم ورودشان را ،اما می دانم هیچ همصحبتی جز آنها آرامم نمی کند.بگذار بیایند و با هم گفتگو کنیم. فردا که رفتند خانه را آب و جارو می کنم....

+   آزاده سهرابی ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳٠

خلسه دیازپام

دوست داشتم کمی از خودم دور شوم...از همه آنچه مرا احاطه می کرد تا من من را با قفسی که می سازد تعریف کند...دوست داشتم از این خود تنها شوم...هیچ اسمی هیچ رازی هیچ جمله ای هیچ احساسی هیچ گذشته ای هیچ یادی هیچ پنهان و پیدایی هیچ سوال و جوابی هیچ هیچ هیچ را به یاد نیاورم...تنها برای لحظاتی...می دانستم دور شدن به تمامی ازهمه اینها بی معناست...تلاشی احمقانه...بی همه اینها من هیچ کس نبودم و نمی خواستم هیچ کس باشم...برای لحظاتی اما...چرا...دست به هیچ کاری نزنم و هیچ فکری در خداگاه و ناخوداگاهم راه پیدا نکند... نه اینکه حالم بد باشد...نه...فقط به فکرم رسید که الان این را می خواهم...و خوابم هم نمی برد...برای همین ساعت ٣ نیمه شب رفتم جلو یک بیمارستان ...کمی بر خود مسلط شدم... پیش دکتر کاملا خود را عصبی و مضطرب نشان دادم تا او یک دیازپام تجویز کند...یادم نیست تمام راه چگونه رانندگی کردم...حتی یادم نیست چگونه کلید به در انداختم....از ظهر گذشته که بیدار شدم دیدم با همان لباس ها خوابیده ام...هیچ خوابی ندیدم... و برای چند ساعت از خودم دور بودم...جایی در خلسه دیازپام...اما نکته جالب می دانید کجاست؟..سراغ اس ام اس هایم که رفتم تا آنها را دلیت کنم چون از کاملا پر شده بود...دیدم ساعت حوالی ۴ صبح برای دوستم اس ام اس زده ام...بدون یک غلط تایپی!...حتی جواب مادرم را داده ام دو ساعت پیش از بیدار شدن و منهای همه اینها روی کاغذی که همیشه کنار دستم است برای نوشتن شعرکی اگر به ذهنم آمد ... ٣ خط پایین را نوشته ام...فهمیدم هیچ جایی برای رهایی از هیچ چیز به طور واقعی وجود ندارد...لااقل برای من که این طور بود...ناخوداگاه آدمی مثل ساعت دقیق و بی لحظه ای توقف کار می کند و حتی بر خوداگاه آدمی چنان مسلط است که می تواند در نقش آن ظاهر شود

+   آزاده سهرابی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٥

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir